18 آذر 1401
Tehran
9 ° C
ما را در شبک های اجتماعی دنبال کنید
آخرین مطالب
بازگشت
a

مجلهٔ الکترونیک واو

روایتی از سخت‌ترین کار دنیا
معرفی کتاب بدون درد و خونریزی

آخرین‌باری که دوستی از من خواست کتابی به او معرفی کنم گفت: «مثل اون‌دفعه عجق‌وجق نباشه.» و این «عجق‌وجق» را داشت درباره یکی از بهترین‌ رمان‌های ایرانی می‌گفت. رمانی که من خیلی دوستش داشتم/دارم و از خواندنش کیف کرده بودم.

بار دیگر، خیلی بی‌ربط و یکهویی، روی میزم کتاب خواندنی بود درباره متفکران اگزیستانس. نمی‌دانم آن‌جا چه‌کار می‌کرد ولی به‌هرحال آن‌روز جلوی چشم بود. همان‌لحظه هم داشتم با یک نفر گفت‌وگو می‌کردم. گفت‌وگو به جروبحث کشید و طرف مقابل آخرش که بلند شد برود یکهو و بدون مقدمه گفت: «همین‌ها رو می‌خونی که این‌طور از بالا به بقیه نگاه می‌کنی.»

دوست دیگری دارم که کتاب‌هایش را با روزنامه جلد می‌کند. دوست ندارد کسی بفهمد چی می‌خواند. معنی‌ واقعی‌اش این است: به کسی مربوط نیست من چی می‌خوانم. البته این کارش ـ‌شاید‌ـ دلیل دیگری هم دارد. وکیلی داشتیم که هربار می‌دیدمش کتاب فلسفی دستش بود. توی اتاقش، توی ماشینش، حتی بچه‌ها می‌گفتند توی دادگاه. یک روز اما خبر آمد که خودکشی کرده. هیچ‌کس از زندگی شخصی‌اش، از اوضاع روانی‌اش، از آن‌چه تا آن‌لحظه بر او گذشته چیزی نمی‌دانست و چیزی هم نگفت، اما جمله اول خیلی‌ها این بود: «این‌قدر این کتابای فلسفی رو خوند که آخرش شد این.» شعار امسال هفته کتاب‌وکتاب‌خوانی این بود: «ما همانیم که می‌خوانیم» شعار از این خاله‌زنک‌تر وجود نداشت؟

در اینستاگرام قصه شکل دیگری داشت. دوست و رفقای مجازی و حقیقی بودند که تو را می‌انداختند توی معذوریت. این‌که درباره کتاب‌هایشان چیزی بنویسم و اگر به هر دلیلی در این کار تأخیری به‌وجود می‌آمد فرآیند فرسایشی دل‌خوری‌ها و متلک‌ها و طعنه‌ها آغاز می‌شد و معلوم نبود به کجا می‌کشید. البته منظور از «چیزی بنویسم» طبیعتاً روشن بود. نمی‌دانم چقدر سختگیرانه است ولی راستش کتاب باعث شده خیلی‌چیزها سخت جلوه کند. کند و کلافه‌کننده. تهش هم می‌رسی به این‌جا که اصلا چرا باید همچین‌کاری بکنی یا چرا باید از کتاب‌هایی که دوست داشتی حرف بزنی یا اصلا چرا باید بلند جلوی چشم بقیه بگویی که تو هم کتاب می‌خوانی.

با کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای قصه طوری دیگر هم پیش می‌رفت: «چرا واسه کتابا حماسه‌سرایی می‌کنی، می‌خوای بگی خیلی باهاش حال کردی؟»، «این چیزایی که نوشتی هیچ‌ربطی به کتاب و قصه کتاب نداره.»، «معرفی کتاب یعنی چی؟ تو فقط باید اسم کتاب رو بگی، اسم مترجم و ناشر و قیمت. اصل معرفی کتاب یعنی این»، «من همون پنج‌شش‌صفحه اول رو می‌خونم اگر خوب بود ادامه می‌دم.»، «واسه من فرقی نداره، حتی اگر به‌نظرم خوب هم نباشه بازم تا آخر کتاب رو می‌خونم»، «من عاشق مدیا کاشیگرم. همه کتابای عاشقانه زرد ایرانی رو خونده بود. آدم باید مثل کاشیگر باشه. ادا و اطوارم درنمی‌آورد.» همین‌طوری که جلوتر می‌رفتم و زمان می‌گذشت انگار سخت‌تر می‌شد. یعنی الآن سخت‌ترین کار دنیا برای من شده همین معرفی کتاب و نوشتن از کتاب‌ها.

***

تجربه  من از چندماه کتاب فروشی در یکی از کلان شهر‌های ایران به من فهماند معرفی کتاب برای آن‌هایی که تفننی کتاب می‌خوانند تقریباً مسئله پوچ و بی اهمیتی است. اغلب آن‌هایی که به کتاب فروشی می‌آمدند پرسش‌های یکسانی داشتند.

مثلاً: «رمانی می‌خوام که مثل نیچه گریست باشه»، «یه چیزی می‌خوام مثل سه شنبه‌ها با موری»، «پیشنهاد کتابی دارید که شبیه شرمنده نباش دختر یا خودت باش دختر باشه؟»، «تلفیقی باشه، یکم روان شناسانه، یکم فلسفی؛ یک جوری که تکونم بده!»، «می خوام به زنم هدیه بدم، اون قدرا کتابخون نیست، ولی عاشقانه باشه مثل الهه ناز!»، «یه کتابی می‌خوام که هم منو بگریونه، هم بخندونه، هم جذاب باشه، هم عاشقانه باشه، هم روان شناسانه باشه…» توقع مخاطبان از یک رمان یا کتاب خواندنی در هر حوزه‌ای بیشتر از هروقت دیگری شده است. بیشتر شده، چون قیمت کتاب هم بیشتر شده است. بعد می‌گفتند: «یکم از داستانش رو می‌گی؟» و بعد که «یکم» ازش را تعریف می‌کردم می‌گفتند: «ترس هم توش داره؟» من چه می‌دانم ترس دارد یا چقدر دارد یا آن‌قدری دارد که بتواند تو را بترساند یا نه. این‌طور موقع‌ها دیگر ادامه نمی‌دادم. خودم هم یادم می‌رفت چه حسی تو چه کتابی بوده، یادم می‌رفت چرا دارم فلان‌کتاب یا فلان‌نویسنده را معرفی می‌کردم. من موقع خواندن هرکتابی چطور باید یادم می‌ماند این کتاب به‌درد هدیه دادن به زنی که تازه رفته دانشگاه و تازه ازدواج کرده می‌خورد یا نه؟ من کجا موقع خواندن کتاب‌های رضا جولایی ضریب عاشقانه‌بودنِ یک اثر در بستر تاریخ معاصر را اندازه گرفتم؟ واقعاً باید می‌گرفتم؟ اصلاً برای حرف زدن درباره کتاب‌ها از کجا باید شروع کنی؟ از بهترین‌جا؟ ازجایی‌که طرف چشم‌هایش گرد شود؟ پاراگرافی را نشانش بدهم که از زیر دست سانسورچی گذشته؟ به همان خانمی که گفته بود ترس توش داره یک جلد از یکی از رمان‌های محمدرضا کاتب دادم. زیر ده‌ثانیه کتاب را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که نه.

از یک جایی به بعد دیگر علاقه‌ای به شنیدن ندارند. یعنی بیشتر منتظر بودند دور شوم تا کتاب را یک گوشه‌ای بچپانند و فرار کنند؛ اما بدترین موقعیت جایی بود که مشتری کتابی را می‌خواست که دقیقاً شبیه به فلان کتاب باشد. من هیچ وقت متوجه این سؤال نشدم. نمی‌توانم بفهمم چطور می‌شود عین «نیچه گریست» را که خدا می‌داند در چه حال وهوایی آن را خوانده، معرفی کرد. اصلاً مگر چندتا شبیه به این کتاب منتشر شده؟ و گیریم که شده، آیا آن کتاب‌ها دقیقاً عین همان کتاب می‌شود؟ دوباره می‌تواند همان حس وحال را برای آن‌ها تداعی کند؟

انتهای پیام/

ارسال نظر