27 اردیبهشت 1401
Tehran
28 ° C
بازگشت
a

سمیه‌سادات حسینی تگ

من نویسنده‌ام. برایتان می‌نویسم. تا کجای داستان زندگی‌تان را دوست دارید؟ از کجا، دیگر داستان زندگی‌تان را دوست ندارید؟ من از همان نقطه، داستان را برایتان آن‌طور که دوست دارید، می‌نویسم.

همسر و دخترش در سکوت می‌آمدند و می‌رفتند و انگار دوتایی به این نتیجه رسیده بودند نباید به شلوغی و پرسروصدایی قبل زندگی کنند. انگار آن شور و هیجان و خنده عادی زندگی‌شان، نوعی بی‌حرمتی به بیماری‌ست که دارد روزهای

پیرمرد ریزریز آن زیر چیزی می‌گفت. چشم‌هایش میان آن‌همه چروک موربِ صورتی، مرطوب شده بود. حنان خم شد تا بشنود: «پس راسکولنیکف شدی حنان؟ تو‌ام آدم حسابی نبودی؟ من آدم‌شناسم. یعنی تو رو نشناختم؟»

اگر مواد نامناسبی در مدت زمان نامناسبی کنار هم قرار گیرند و به هم فشرده شوند، له می‌شوند و رطوبت موجود در هرکدام یا یکی، باعث می‌شود حالت خمیری پیدا کنند و از کیفیت بیفتند. مادر سامان می‌گفت که «تهرانی‌ها»

نگران اینش نباش! اونها از خودمونن. شبیه‌مونن. لازم نیست پول زیادی خرجشون کنیم که بتونن توی جامعه آلمانی زندگی کنن. مثل خاورمیانه‌ای‌ها، چه می‌دونم این عراقی‌ها و سوری‌ها و ایرانی‌ها نیستن که باید از صفر همه‌چی رو یادشون بدیم تا

اون قیافه خوشگل و هیکل باریکتو برداشتی آوردی قاطی این همه زن زشت‌شده‌ چپرچلاق؟! که همه‌شون مدت‌هاست حسرت یه رژ به دلشون مونده؟ که نصفشون اصلا لبی ندارن برای رژ! بعد تو برای من ماتیک قرمز می‌زنی؟!

سایه سیاه مردی که ممکن بود برادرش باشد، نزدیک می‌شد و حجم و جرم پیدا می‌کرد و او این‌پا و آن‌پا می‌کرد و نمی‌دانست باید بماند یا مثلا بگریزد به جایی امن و روشن مثل مک‌دونالد پشت سرش؟

از فکر طراحی آن خاطره‌ها و موقعیت‌تراشی برای بیان آن جمله‌ها، نشاطی عجیب به جانش دوید. انگار تئاتری را کارگردانی و با گروهش تمرین کند که برای زمان و مکانی دور از او، اجرا کنند.

کثریتشون حتی اسم محمد خردادیانم نشنیده بودن. چی می‌گم؟ باورتون می‌شه حتی خیلی‌هاشون گوگوش رو نمی‌شناختن؟! ابی، داریوش

«دست‌نوشته مرموز» داستانی نوجوانانه و برای نوجوانان است. خواندنش به نوجوان این حس را می‌دهد که گاهی حتی بزرگترین اتفاقات دنیای بزرگسالان هم ممکن است برای نوجوان بدل به فاجعه نشود.