18 آذر 1401
Tehran
9 ° C
ما را در شبک های اجتماعی دنبال کنید
آخرین مطالب
بازگشت
a

سمیه‌سادات حسینی تگ

گفتی دیگر دنبال زندگی نمی‌دویم! زندگی را می‌کشانیم پی خنده‌های شادمان وقتی با موفقیت خانه نیمه‌ویران جدیدی یافته‌ایم که می‌شود چند روزی ماند تویش!

«ف» دارد «ملکه شینِ تنها» را تلفظ می‌کند که من می‌بینم «شین» در حال خفگی است. قهوه غلیظ ترک پریده توی گلویش. قهوه ریخته روی تونیک زرد خوشرنگش و بقیه‌اش سرازیر شده روی رومیزی کتان سفید میز. «شین» از جا

روسری توری نازکی از آیشا قرض کرده بودم. پوشیده‌ترین لباسم را پوشیده بودم. وارد سالن بزرگ دراز که شدیم، حجم خاطره، مثل طوفان وزید به صورتم. انگار انرژی عظیمی ناگهان در من رها شده بود. مثل صدای هزار زن. مثل

هر وسیله قصه‌ای داشت. و او نقال قصه‌گویی بود از خاورمیانه که از هر وسیله کتابی شفاهی می‌پرداخت و تحویل مشتری‌ها می‌داد.

گفت: «می‌خواستم تمرین کنم. ببینم می‌تونم اگه لازم بشه، دوباره چند روز خودم یکه‌وتنها راه برم؟ اگه جنگ بشه، لازم می‌شه. اگه جنگ بشه، من باید آماده باشم. باید هنوز بلد باشم. نباید دیگه اونجوری بشه

من نویسنده‌ام. برایتان می‌نویسم. تا کجای داستان زندگی‌تان را دوست دارید؟ از کجا، دیگر داستان زندگی‌تان را دوست ندارید؟ من از همان نقطه، داستان را برایتان آن‌طور که دوست دارید، می‌نویسم.

همسر و دخترش در سکوت می‌آمدند و می‌رفتند و انگار دوتایی به این نتیجه رسیده بودند نباید به شلوغی و پرسروصدایی قبل زندگی کنند. انگار آن شور و هیجان و خنده عادی زندگی‌شان، نوعی بی‌حرمتی به بیماری‌ست که دارد روزهای

پیرمرد ریزریز آن زیر چیزی می‌گفت. چشم‌هایش میان آن‌همه چروک موربِ صورتی، مرطوب شده بود. حنان خم شد تا بشنود: «پس راسکولنیکف شدی حنان؟ تو‌ام آدم حسابی نبودی؟ من آدم‌شناسم. یعنی تو رو نشناختم؟»

اگر مواد نامناسبی در مدت زمان نامناسبی کنار هم قرار گیرند و به هم فشرده شوند، له می‌شوند و رطوبت موجود در هرکدام یا یکی، باعث می‌شود حالت خمیری پیدا کنند و از کیفیت بیفتند. مادر سامان می‌گفت که «تهرانی‌ها»

نگران اینش نباش! اونها از خودمونن. شبیه‌مونن. لازم نیست پول زیادی خرجشون کنیم که بتونن توی جامعه آلمانی زندگی کنن. مثل خاورمیانه‌ای‌ها، چه می‌دونم این عراقی‌ها و سوری‌ها و ایرانی‌ها نیستن که باید از صفر همه‌چی رو یادشون بدیم تا