29 اردیبهشت 1401
Tehran
29 ° C
ما را در شبک های اجتماعی دنبال کنید
بازگشت
a

مجلهٔ الکترونیک واو

این کتاب را اشتباه نخوانید
روایت یک سرنوشت شوم

برخی از منتقدان سینما معتقدند که کارگردان‌های فیلم­نامه‌نویس از آسیب‌­های سینما هستند. آنها اعتقاد دارند که این دو حوزه باید از هم جدا باشند. یک نفر فیلمنامه را بنویسد و یک نفر کارگردانی کند. البته این ایده مخالفانی هم دارد که دلایل‌­شان محترم است و فعلاً به آنها کاری نداریم. یک عده­‌ای هم هستند که خیلی فراتر از این مسئله به موضوع نگاه می‌­کنند. آنهایی که می­‌گویند سینما باید از دنیای ادبیات وام بگیرد. یعنی از رمان‌­ها و داستان­‌ها برای ساخت یک سریال یا فیلم سینمایی اقتباس کنند. در کشور ما این نمونه‌ها انگشت­‌شمارند. شاید فقط به تعداد انگشتان یک دست. در کشورهای دیگر حتی کشورهای پیشرفته هم قطعاً به اندازه‌­ای نیست که قابل شمارش نباشند.

اما چرا اقتباس از رمان کار پر رونقی نیست؟

اقتباس از رمان کار پررونقی نیست چون در اکثر موارد نویسنده روی کارش تعصب دارد و اجازه نمی‌دهد که کارگردان در فرم و محتوای داستان دست ببرد. اما به نظر من یک دلیل مهم‌­تر هم وجود دارد. کتاب‌­های کمی هستند که قابلیت تبدیل شدن به فیلم را داشته باشند. یک رمان چهارصد صفحه­‌ای را تصور کنید که ده صفحه هم دیالوگ ندارد و هفتاد درصد داستان ذهنیات و تک­‌گویی‌­های راوی است. آیا چنین کتابی را می‌­شود به فیلم تبدیل کرد؟ قطعاً خیر. کتابی می‌تواند تبدیل به فیلمنامه بشود که پر باشد از صحنه، حرکت، اتفاق، دیالوگ و در یک کلام یک کتاب پر ماجرا. البته هستند کتاب‌هایی که چنین ویژگی­‌هایی را ندارند اما تبدیل به فیلم شده‌­اند. اما این موارد استثناء هستند.

چارلز دیکنز یکی از نویسندگانی است که اکثر کتاب­‌هایش چنین قابلیتی را دارند. بخشی از خاطرات تصویری بچه‌­های دهه شصت به اسم چارلز دیکنز گره خورده است. با سریال­‌هایی مثل الیور توئیست، آرزوهای بزرگ و دیوید کاپرفیلد.

گاهی با آدم‌­هایی برخورد کردم که کتاب سرگذشت دیوید کاپرفیلد را خریدند با این خیال که این کتاب سرگذشت آن شعبده­‌باز معروف است. اما این­طور نیست. رمانِ دیوید کاپرفیلد سرگذشت یک پسربچه در قرن نوزدهم است که تا بزرگسالی اتفاقات تلخ و شیرین زیادی را پشت سر می­‌گذارد. مثل بیشتر آثار دیکنز که شخصیت‌­های اصلی­ پسربچه‌­هایی هستند که هر کدام در یک دنیای خاکستری تیره زندگی می­‌کنند: «حالا برای اینکه شرح احوال خویش را از آغاز تولد شروع کنم، می‌­نویسم که من جمعه شب، ساعت دوازده به دنیا آمدم. می‌­گفتند در همان آن که ساعت شروع کرد به زنگ زدن، من نیز بی‌­درنگ گریه سر دادم. چون من در چنین روز و چنین ساعتی به دنیا آمدم، خانم پرستار و گیس‌­سفیدان محل که ماه­‌ها قبل از اینکه افتخار ملاقات و آشنایی با ایشان دست دهد، نسبت به من لطف خاصی ابراز می‌­داشتند، چنین اظهارنظر می­‌کردند گه اولاً سرنوشت و طالع من بسیار نامیمون است و ثانیاً افتخار دیدار اجنه و ارواح را خواهم داشت. مطابق عقیده­ آنان، این دو موهبت ملازم همه­ کودکانی است که در دقایق آخر جمعه‌­شب به دنیا آیند، خواه نرینه باشند خواه مادینه».

راوی در همان صفحه اول کتاب دلهره و تعلیق را به جان مخاطب انداخته است. مخاطب با شخصیتی مواجه شده است که احتمالاً سرنوشت نامیمونی داشته و حال قرار است روایتگر این سرنوشت شوم باشد. ممکن هم بود قرار بر این باشد که نویسنده علیه این خرافه داستان­‌پردازی کند. یعنی دیوید کاپرفیلد همیشه سعادتمند باشد. اما آیا در سعادت و خوشبختی می‌­توان مواد لازم برای تهیه یک رمان یا حتی یک داستان کوتاه را به دست آورد؟ پس به احتمال زیاد مخاطب قرار است با حوادث ناگواری مواجه شود. دیوید کاپرفیلد سعادتمند نیست بلکه او پسری است با یک ناپدری بدجنس و در زندگی با اتفاقاتی مواجه می­‌شود که حاصل تصمیمات ناپدری برای زندگی اوست.

گاهی فکر می­‌کنم که آیا همه ناپدری‌­ها و نامادری‌­ها در قرن نوزدهم آدم‌­های بدجنس و شروری بودند و همه پدر و مادرهایی که تن به ازدواج مجدد می‌دادند منفعل و بی‌­عرضه بودند؟ خودتان را جای پسربچه­‌ای بگذارید که گیر چنین ناپدری­‌ای افتاده است به علاوه اینکه این ناپدری همه ثروت پدرش را هم تصاحب کرده است. این ناپدری تا کی و تا کجا می‌­تواند به او آسیب بزند؟ چقدر در زندگی آینده او تأثیرگذار است؟ آیا او تبدیل به یک آدم منفعل و ترسو مثل مادرش می­‌شود یا اینکه شروع به مبارزه می‌­کند؟ آیا تنها مسئله و مشکل او در زندگی وجود ناپدری است یا اینکه موانع دیگری هم سر راهش قرار می‌­گیرند؟ این پسربچه چطور این موانع را پشت سر می­‌گذارد. آیا از حمایت کسی برخوردار می­‌شود؟ پسرک بعدها در مواجهه با عشق چطور برخورد می­‌کند؟ او در اجتماع تبدیل به چه جور آدمی می‌شود؟ با تمام این چالش­‌ها پایان داستان تلخ است یا شیرین؟

گفتیم عده­ زیادی «سرگذشت دیوید کاپرفیلد» را به اشتباه دست گرفتند، اما نکته جالب این است که همه آنهایی که من از نزدیک دیدم با اینکه شاید فریب خورده بودند اما نتوانسته بودند کتاب را زمین بگذارند. حتی آنهایی که قبلاً اقتباس سینمایی و تلویزیونی این کتاب را دیده بودند. چون نه تنها این کتاب بلکه تقریباً همه کتاب‌­ها جزئیاتی دارند که هیچ فیلم­‌سازی قادر نیست آن جزئیات را به تصویر بکشد.

بگذارید اعتراف کنم که من هم از آن دسته آدم­‌هایی هستم که علاقه‌­ای به فیلم­‌های اقتباسی ندارم. لذتی که در کتاب خواندن و ساختن تصویر ذهنی پدیده­‌هاست هرگز با لذت تماشای فیلمی که ساخته ذهن کارگردان است برابری نمی­‌کند.

 

عنوان: سرگذشت دیوید کاپرفیلد/ پدیدآور: چارلز دیکنز؛ مترجم: مسعود رجب‌نیا/ انتشارات: امیرکبیر/ تعداد صفحات: 960/ نوبت چاپ: دهم.

انتهای پیام/

ارسال نظر